نقش سرمایه فرهنگی و تمایز طبقاتی در شکل گیری و تکوین جامعه شناسی موسیقی


نقش سرمایه فرهنگی و تمایز طبقاتی در شکل گیری و تکوین جامعه شناسی موسیقی

بوردیو با طرح مفاهیمی نظیر سبک زندگی، سرمایه فرهنگی، مصرف فرهنگی، ذائقه و از همه مهمتر تمایز، موج
جدیدی از پژوهشها را از آغاز کرد. وی در مشهورترین اثرش تحت عنوان تمایز به تاثیر عواملی چون سرمایه وفرهنگی،
سبک زندگی، تعلق به خرده فرهنگهای خاص، تجارب زیسته و… بر سلایق افراد پرداخت. وی بر این باور بود که اعضای
یک گروه طبقاتی مشخص سبک زندگی یکسان و همگونی دارند که ناشی از شباهت سرمایه فرهنگی اعضای طبقه است.
همچنین ساختار رفتار مصرف فرهنگی هر فرد بر اساس ترکیب سرمایه فرهنگی طبقاتی وی و جایگاه وی در سلسله –
مراتب طبقاتی شکل میگیرد. بنابراین دو گزاره، بوردیو به این نتیجه رسید که میدانهای فرهنگی ساختاری عمودی دارند
و طبقات بالا، که فرض میشود از سرمایه فرهنگی بیشتر و پرارجتری برخوردارند، سبک زندگی و مصرف فرهنگی متعالیتر
و با پیچیدگی نخبه گراتری را برمیگزیند. در عوض، طبقات پایین سرمایه فرهنگی کمتر و الگوی مصرف عامه پسندتری
دارند. این تفاوتها نیز به نوبه خود در مصرف ژانرهای فرهنگی گوناگون توسط طبقات بالا و پایین جامعه خود را نمایان
میسازد.
از دیگر متفکرانی که در باب ذائقه و مصرف فرهنگی تحقیقات زیادی انجام داده است، میتوان به ریچارد پیترسون
اشاره کرد. اگرچه پیترسون را میتوان دنباله رو بوردیو قلمداد کرد اما وی با وارد کردن پارامترها و عوامل تاثیر گذار دیگری
بر شکلگیری ذائقه و الگوهای مصرف فرهنگی توانست این دامنه را گسترش دهد و دیدگاه وسیعتری را پیش روی
علاقهمندان به این حوزه قرار دهد. او با بیان اینکه شکل گیری ذائقه معلول علتهای زیادی از جمله پایگاههای اجتماعی،
اقتصادی، فرهنگی که پیشتر ماکس وبر هم به آنها اشاره کرده بودو همچنین جنسیت و تعلقات نسلی و… باشد، به
نوعی نظریه سبک زندگی بوردیو را به چالش کشید و به نوعی نیز آن را تائید و تکمیل نمود.
در کل پژوهشهای مردمنگارانه صورت گرفته در این باب را میتوان به هفت نسل تقسیم کرد:
نسل اول، مردمنگاریهای مکتب شیکاگو را در بر می گیرد. دراین مکتب، پژوهش درباره موسیقی به معنی تلاش برای
نشان دادن نقش مصرف موسیقی در تجربه کردن زندگی روزمره، پیوستن مهاجران به زندگی روزمره آمریکایی و ایجاد
شبکههای دوستی و همسایگی است. میتوان گفت مکتب شیکاگو پیشگام مردمنگاری مصرف موسیقی است.

نسل دوم از پژوهشهای مردمنگارانه در بارة موسیقی، بجای مصرف، بر تولید موسیقی تاکید داشت. این نسل چگونگی
تاثیرگذاری دنیای اطراف بر موسیقیدانان و کارهای آنان را مطالعه می کرد. مسئله این بود که چگونه موسیقیدانان در
شبکهای از ارتباطات اجتماعی و برداشت از زمانه و دنیای اجتماعی، نوع خاصی از موسیقی را تولید می کند. توجه به
شرایط مختلف، سبکهای مختلفی شکل گرفتند. به عقیده آدرنو نخست فرهنگ تودهای مخلوق موسیقی پاپ در ایجاد
کنترل های اقتدارگرایانه سهیم است.
نسل سوم پژوهش درباره موسیقی بیش از همه به کارکردهای موسیقی از منظر آدرنو توجه داشت.
نسل چهارم، از پژوهش با کار دیوید رایزمن در آمریکا آغاز شد. وی کوشید تا ساختار ذائقه موسیقایی را در بین جوانان
آمریکایی کشف کند. مطالعات وی بعدها در چارچوب سنت مطالعات فرهنگی بیرمنگام دنبال شد. این مکتب با ترکیبی از
تاریخ اجتماعی انگلیسی، نظریه نومارکسیستی فرانسوی و کار میدانی سعی کرد تا نشان دهد جوانان چگونه خرده
فرهنگهای خود را در چارچوب موسیقی درک می کنند. به عبارتی سوال این بود که موسیقی چگونه یک هویت جمعی
بنام خرده فرهنگ را به صورت یک کلیت بازتاب کرده و در دسترس تجربه گروه قرار میدهد. در این سنت، رابطه
موسیقی، تعامل گروهی و فرایندهای هویتی درون گروه اهمیت دارد.
نسل پنجم از ابتدای دهه 1970 م. به عنوان پژوهشهای کمی آغاز شد. بی شک پیر بوردیو را میتوان متفکرترین و
تاثیرگذارترین دانشمند این مکتب نامید. بوردیو با طرح مفاهیمی نظیر سبک زندگی، سرمایه فرهنگی، بازتولید طبقاتی و
مهمتر از همه تمایز، موج جدیدی از پژوهش در حوزه مصرف فرهنگی و ذائقه را آغاز نمود. تیا دینورا معتقد است این
شکل از پژوهش اجتماعی درباره موسیقی که بررسی ارتباطات میان مصرف موسیقی، ذائقههای فرهنگی و پایگاههای
اجتماعی افراد را مد نظر دارد، شکل غالب جامعه شناسی موسیقی بوده است (Tia DeNora 1999: 54) . خیزش این
موج از پژوهش جامعه شناختی درباره مصرف فرهنگی و بالاخص مصرف موسیقی را باید ناشی از امکان پذیر شدن
پژوهشهای پیمایشی به کمک رایانه ها دانست. توزیع اجتماعی ذائقه های موسیقی، تمایزات طبقاتی در مصرف فرهنگی،
تبیین شکلگیری ذائقهها و مصرف به قصد تمایز و نشان دادن مرزهای طبقاتی، اصلیترین مقولات پژوهشی در این سنت
هستند. بعدها این سنت در آثار افرادی چون پاول دی مگیو (Technology of self) و ریچارد پیترسون نیز ادامه یافت.
این سنت از پشتوانهای نظری برخوردار است که در بقیه عرصههای مطالعات فرهنگی نیز تاثیرگذار بوده است.

نسل ششم، شاهد ظهور نگرشهایی است که به زبان تیادی نورا موسیقی را بیشتر تکنولوژی خود میدانند. منظور از
تکنولوژی خود، موسیقی به مثابه منبعی برای معانی زندگی روزمره و مدیریت خود است. به عقیده تیا دی نورا مردم از
موسیقی برای هماهنگ ساختن زندگی روزمره خود از قدم زدن گرفته تا کار کردن استفاده میکنند. موسیقی آمادگی
ذهنی برای کار روزانه، تمرکز برای انجام وظایف دشوار، آرامش و حذف فشارهای عصبی و… فراهم می آورد

به همین دلیل نیز موسیقی منبعی برای زندگی روزمره است. دی نورا معتقد است آینده پژوهش در حوزه
جامعه شناسی موسیقی و ذائقۀ موسیقی باید با تاکید بر شناخت نقشه ذهنی افراد از مصرف موسیقی و بررسی مناسبات
اجتماعیای که سبب می شوند افراد در زندگی روزمره خود و در جریان تجارب خود موسیقی را به کار گیرند متمرکز شود.
در این برداشت، موسیقی به مثابه کنش و به مثابه زمینهای برای کنش طرح میشود. موسیقی رسانه شکل دهنده آگاهی
و کنش است. منبعی برای ساختن جهان و نه فقط رسانه ای دربارة جهان است.
و اما نسل هفتم از پژوهش درباره موسیقی نیز در دهه 1990 م. بروز کرد. این نسل را میتوان پیآمد قوام یافتن نگرشهای
فمینیستی در علوم اجتماعی، تقویت مباحث جهانی شدن و نظریههای پست مدرنیستی مصرف فرهنگی دانست. در این
نسل از مطالعات، جنسیت و نقش زنان در موسیقی، رابطه فضای شهری و مصرف فرهنگی، تاثیر جهانی شدن بر موسیقی و
به ویژه موسیقیهای محلی در کانون مباحث جامعه شناسی موسیقی قرار گرفت. این نسل، خصایص انتقادی فراوانی دارد.

در مجموع باید گفت عمدة مطالعات انجام یافتۀ به صورت کمی است و در این مقاله به ذائقۀ موسیقیایی توجه شده است.
باید اضافه کرد این دسته از مطالعات به کارکرد ها و پیامد های موسیقی مردم پسند در جامعه کمتر توجه کرده اند، اما در
بررسی تحقیقات خارج از کشور درمی یابیم که آن ها بر ابعاد گوناگونی ازموسیقی مردم پسند مقدار و زمان استفاده،
هزینه ها، دسترسی، تاثیرات مثبت و منفی، مالکیت معنوی، صنعت، سن، جنس و … متمرکز شده اند و به کارکرد های
مثبت و منفی موسیقی مردم پسند اشاره کرده اند.

+ هیچ نظری وجود ندارد

افزودن